سعی کردم کودکی‌ام را حفظ کنم | پایگاه خبری صبا
امروز ۶ آذر ۱۴۰۱ ساعت ۲۲:۵۶
افسانه شعبان‌نژاد:

سعی کردم کودکی‌ام را حفظ کنم

"معمولا شیوه خاص من حضور در جمع بچه‌هاست و سعی کردم کودکی خودم را حفظ کنم. در جمع‌هایی که بچه‌ها هستند سعی می‌کنم بیشتر با آن‌ها باشم تا بزرگ‌ترها."

افسانه شعبان‌نژاد برای کسانی که کتاب‌های
او را هم ندیده و نخوانده باشند نیز نامی آشناست چه این‌که ترانه‌هایی از او به
شیوه نماهنگ ساخته و در برنامه‌های کودک و نوجوان پخش شده است، از این رو تعجبی
ندارد اگر نام او به چشم و گوش نسل سوم هم آشنا و یادآور دوران کودکی‌شان باشد.
اخیرا مجموعه شعر نوجوانی به‌نام «یک شعر بی‌طاقت» در قالب شعر نو از شعبان‌نژاد
منتشر شده است که به بهانه انتشار این مجموعه گپ‌و‌گفت با او را می‌خوانید.

شما اخیرا مجموعه شعر «یک شعر بی‌طاقت» را برای
جوانان منتشر کرده‌اید. از دشواری شعر سرودن برای این گروه سنی و انتخاب این عنوان
برای مجموعه شعرتان بگویید.

من مجموعه شعر زیاد داشته‌ام، مجموعه شعرها معمولا یک‌سال
طول می‌کشد که آماده انتشار شوند ولی این کتاب، مجموعه‌ای بود که پاییز دو سال پیش
شروع کردم و خودش به سراغم آمد. به این دلیل اسمش را «یک شعر بی‌طاقت» گذاشتم چون
طی ۱۰ روز شعرهای این مجموعه را تمام کردم. برای این مجموعه شعر مشکلی نداشتم و
کلا در کار برای کودکان و نوجوانان مشکلی ندارم چون حدودا ۳۰ سال است که تجربه کار
برای این گروه‌های سنی دارم.

پیدا کردن ذائقه این گروه سنی و نوشتن کارهایی
که با آن ارتباط برقرار کنند هم برایتان دشوار نیست؟

به‌هرحال سخت است.
کسی که اسم خودش را هنرمند می‌گذارد، هنرمندی که برای کودک، خردسال یا نوجوان کار
می‌کند به گونه‌ای باید با دنیای آن‌ها آشنا باشد، من هم همیشه سعی کرده‌ام در جمع
بچه‌ها حضور داشته باشم، با دنیای آن‌ها آشنا باشم، همراهشان پیش بروم، در گذشته
زندگی نکنم و با بچه‌های امروز، امروزی صحبت کنم. دشوار است ولی کسی که در این
زمینه تجربه دارد و شاعر گروه سنی کودک و نوجوان است باید کارهایی را در راستای
پشت سر گذاشتن این دشواری‌ها انجام دهد و یک کار خوب ارائه دهد.

شیوه خاص شما برای پشت سر گذاشتن این دشواری‌ها
چیست؟

معمولا شیوه خاص من حضور در جمع بچه‌هاست و سعی کردم کودکی
خودم را حفظ کنم. در جمع‌هایی که بچه‌ها هستند سعی می‌کنم بیشتر با آن‌ها باشم تا
بزرگ‌ترها. اگر این‌جوری نباشم، از دنیایشان دور می‌شوم و نمی‌توانم سوژه‌های خاص
آن‌ها، زبان و نیازهای امروزی‌شان را متوجه شوم. به کتابخانه‌ها، مهد‌کودک‌ها،
مدرسه‌ها سرمی‌زنم، به شهرهای مختلف و جمع بچه‌ها می‌روم که فکر می‌کنم این کارها
برای ارائه کارهای خوب به من کمک کرده است.

شما به این اشاره کردید که با بچه‌ها با زبان
امروزی آن‌ها صحبت می‌کنید، به نظرتان زبان بچه‌های امروزی بیشتر از ادبیات و شعر،
بازی‌های رایانه‌ای، تبلت و موبایل نیست؟

من خیلی به این حرف اعتقادی ندارم. بچه‌ها بچه‌اند حتی اگر
در جمع بچه‌های آن‌ور دنیا هم که باشم، می‌بینم که ذهنیت، خواسته‌ها، نیازها و فکر
بچه‌ها در همه‌جا یکی است. زمانه این‌گونه شده که بچه تبلت به‌دست می‌گیرد، درست
است ولی درهرحال کودک است، کودکی که کودکانه فکر می‌کند و من به سراغ آن بخش‌هایی
از ذهن کودک می‌روم که در همه‌جا مشترک است. فرقی نمی‌کند در روستا باشد و تبلت
نداشته باشد یا در شهر باشد و تبلت داشته باشد ولی می‌شود از همین دنیای خاص و
چیزهایی هم که شما اسم بردید شعر گفت و در موردشان شاعرانه و کودکانه فکر کرد.

چگونه می‌توان این نسل جدید را با علاقه‌مندی‌های
تکنولوژیک، مدرن و به‌روزش به کتابخوانی علاقه‌مند کرد؟

من فکر می‌کنم مشکل کتابخوانی، یک مساله بنیادی در کشور
ماست. این‌که من بخواهم در مجال اندک یک مصاحبه به شما بگویم چگونه می‌توان این
مشکل را حل کرد، یک شعار است. من فکر می‌کنم به صورت بنیادی، سازمان‌های مختلف
باید باهم همکاری داشته باشند تا بتوانند این مشکل مطالعه و کتابخوانی را حل کنند.
بزرگ‌ترهای ما هم این مشکل را دارند. من فکر می‌کنم اصل قضیه همان پدر و مادرها
هستند که اهل مطالعه نیستند و بچه‌ها هم از بچگی، خیلی با کتاب آشنا نمی‌شوند و از
کتاب دور می‌مانند. اگر به خیلی از خانه‌ها هم سر بزنید، می‌بینید که یک روزنامه
هم ورق نمی‌خورد و کتاب خوانده نمی‌شود پس ما چه‌جوری باید توقع داشته باشیم، بچه‌ای
که در آن خانه هست با مطالعه آشنا باشد یا علاقه‌ای به آن داشته باشد؟ این مساله،
نکته اساسی‌ است که باید به صورت کلی در مورد آن صحبت شود و خیلی جدی در رفع این
مشکل کاری انجام شود.

با توجه به این‌که علاقه به مطالعه را در سنین
کودکی می‌توان در افراد پرورش داد و در وضع موجود همان‌طور که شما اشاره کردید پدر
و مادرها کتاب نمی‌خوانند، با این وصف علاقه بچه‌ها به مطالعه، انتظار بی‌جایی است
و از کجا باید شروع کرد؟

از همان خانه می‌شود شروع کرد. من دوران کودکی خودم را که
به یاد می‌آورم، والدینم برایم قصه، شعر و لالایی می‌خواندند. پدر و مادرها الان
فراموش کرده‌اند. حتی برای بچه‌ها قصه نمی‌گویند و لالایی نمی‌خوانند. وقتی این
مسائل فراموش شده، علاقه به مطالعه، کتاب، شنیدن قصه و شعر هم کمتر شده است. در
جمع والدین که هستم، می‌گویند که بچه‌های ما اهل مطالعه نیستند و زمانی که من می‌پرسم
کدام‌یک از شما، شب‌ها برای بچه‌ها قصه می‌خوانید؟ تعداد اندکی دستشان را بالا می‌آورند،
همه این مسائل مهم است. در مراسم رونمایی کتاب «لالایی» من بود که یک آقایی سوال
کرد که فکر می‌کنید بچه‌های امروز، «لالایی» را دوست دارند؟ پرسیدم: شما بچه
دارید؟ گفت: آره. پرسیدم: شما برایش لالایی می‌خوانید؟ که جواب داد نه و من هم
گفتم: شما وقتی که برای بچه‌تان لالایی نمی‌خوانید پس چگونه نظر می‌دهید که بچه‌های
امروز لالایی را دوست ندارند؟ این اشتباه است. ما بزرگ‌ترها، آن‌کارهایی که خودمان
انجام نمی‌دهیم و کم‌کاری‌هایمان را به حساب بچه‌ها می‌گذاریم و می‌گوییم: بچه‌های
امروز این را دوست ندارند. بچه‌های امروز لالایی را دوست دارند و اگر شب‌ها که
سرشان را روی دامنتان می‌گذارند، برایشان قصه بگویید می‌بینید که قصه را هم دوست
دارند و مسلما هم خوششان می‌آید پس همه تقصیرها به گردن بچه‌ها و پیشرفت تکنولوژی
نیست. من فکر می‌کنم بیشتر تقصیر ما بزرگ‌ترهاست. پدر و مادرها حتی به خودشان زحمت
نمی‌دهند که یک نویسنده خوب، شاعر خوب، ناشر خوب و کتاب خوب را بشناسند. اگر این
مسائل از طرف پدر و مادرها شناخته شده باشد، مطمئنا یک کتاب مناسب را انتخاب می‌کنند
و آن کتاب مناسب بچه را تشویق به شنیدن قصه و به کتاب‌خوانی جذب می‌کند.

در مجموعه «یک شعر بی‌طاقت» به دلیل بی‌حوصلگی
نسل جدید است که شعرهای کوتاه سروده‌اید؟

بله، من فکر می‌کنم نه تنها نسل جدید بلکه آن‌قدر گرفتاری‌ها
زیاد شده است که شاید دیگر حوصله خواندن و شنیدن شعر بلند یا حتی قصه‌های خیلی
بلند وجود نداشته باشد. مدتی است که در حال کار بر روی شعر کوتاه هستم و واقعا هم
کار سختی است که بخواهی در یک شعر کوتاه، منظور خودت را برسانی ولی فکر می‌کنم
خیلی مفید و مورد‌پسند نوجوان‌هاست حتی این کتاب «یک شعر بی‌طاقت» که مدتی پیش در
بوشهر حضور داشتم توسط بچه‌ها نقد شد و
نوجوان‌ها خیلی آن را پسندیده بودند، این اتفاق باعث خوشحالی و تشویق من برای
کارهای بعدی شد.

علاوه‌بر این‌که شعر کوتاه مجال کمتری برای
بیان منظور دارد، استفاده از کلمات است. شما هنگامی که برای این گروه سنی شعر می‌سرایید
با محدودیت‌هایی مواجه هستید که در هنگام کار برای این گروه سنی مضاعف نمی‌شود؟ و
تمهید شما برای ارتباط برقرار کردن با مخاطب چه بود؟

فکر می‌کنم کسی هنرمند است که در کوتاه‌ترین جملات و مصراع‌ها،
حرفش را با زیباترین کلمات بیان کند که البته در مجموعه «یک شعر بی‌طاقت» کلمات
خودشان به شعر آمدند و در سر جای خودشان قرار گرفتند. مثلا در یکی از شعرها من
کلمه ساز تنبور را به‌کار بردم، در صورتی که اصلا با این ساز آشنایی نداشتم و بعد
از این‌که شعر را گفتم به سراغ آن رفتم و فهمیدم که چه هست و چگونه استفاده می‌شود
ولی کلمه تنبور به‌خوبی جای خودش را در شعر پیدا کرده بود و در آن‌جا نشسته بود.
من فکر می‌کنم کسی که کار می‌کند، چه برای کودکان و چه برای بزرگسالان اگر مطالعه
زیادی داشته باشد، ذهنش آن‌قدر از کلمه پر است که آن کلمات به‌موقع در شعر، سرجای
خودشان قرار می‌گیرند پس یک هنرمند هم نیاز به مطالعه زیاد دارد.

شما تجربه ترانه‌سرایی هم دارید. ترانه به لحاظ
وزنی به گونه‌ای است که اگر بچه‌ها با محتوا هم ارتباط برقرار نکنند اما به جهت
آهنگین بودن ترانه با آن همراهی و ارتباط برقرار می‌کنند اما شما در این کتاب به
سراغ شعر نیمایی و شعر نو رفتید، نگران برقراری ارتباط مخاطب نبودید؟

این مجموعه شعر برای گروه سنی نوجوانان است و من معمولا
ترانه را برای گروه سنی پیش از دبستان به‌کار می‌برم به دلیل این‌که پدر و مادر
برایش می‌خوانند و زبان کودک هنوز محاوره‌ای است که دیگران با او صحبت می‌کنند
یعنی هنوز با کتاب و جمله‌هایی که در کتاب به‌صورت جمله‌های خیلی سالم به‌کار می‌بریم
هنوز آشنا نشده است ولی یک نوجوان همه‌چیز را می‌داند. فاصله بین دنیای نوجوان و
بزرگسال به لحاظ درک و فهم شعر خیلی زیاد نیست.

ترانه صرفا برای گروه خاصی نیست و به‌نظرم نمی‌شود
خط‌کشی کرد چه این‌که شاهد این هستیم که ترانه برای بزرگسالان هم نوشته می‌شود.
این تعریف مختص نگاه شماست؟

به قول شما نمی‌شود خط‌کشی کرد. بعضی از دوستان من هستند که
شعر سپید برای گروه سنی خردسال کار می‌کنند ولی من در مورد دنیای شعر خودم صحبت می‌کنم.

انتخاب شعر نو برای نوجوان در راستای نزدیک
بودن سن او به بزرگسالی است یا این‌که انتخاب این سبک از شعر اتفاقی بود؟

من تنوع در قالب‌های شعری را دوست دارم. در کارنامه کاری من
هم نگاه کنید می‌بینید که تنوع وجود دارد. دوست داشتم بعضی از کارها را به‌صورت
شعر نیمایی ارائه کنم و بعضی‌ها را به شیوه کلاسیک. همه قالب‌ها را تجربه کرده‌ام
و متوجه شدم که شعر نیمایی یا شعر نو بیشتر مورد توجه نوجوانان است و راحت‌تر و
زیباتر می‌توانم حرفم را در این قالب بیان کنم.

کتاب‌های شما با تصویرگری همراه است. شما در
انتخاب تصویرها هم پیشنهاد می‌دهید؟

متاسفانه نه. یکی از مشکلات بد همین است. بعضی از ناشرها
مشورت می‌کنند ولی در مجموعه «یک شعر بی‌طاقت» اصلا دخالتی در انتخاب تصویرگر و یا
تصویرها نداشتم و خیلی از کتاب‌های دیگر. یکی از مشکلات نشر همین است که شاعر و
نویسنده و تصویرگر اصلا یکدیگر را نمی‌بینند، باهم صحبتی نمی‌کنند و هرکسی کار
خودش را می‌کند در صورتی که اگر تعاملی بین این‌ها وجود داشت، فکر می‌کنم کتاب از
لحاظ تصویرگری بهتر ارائه می‌شد.

خود شما پیشنهاد نمی‌دهید؟

بعضی وقت‌ها بله. بعضی از ناشرها می‌پذیرند و بعضی از
ناشرها کار خودشان را انجام می‌دهند.

نامم
را افسانه گذاشتند

می‌گویند اول اردیبهشت ماه ۴۲ در شهداد وقتی
که بلبل‌های خرمایی شاد از هوای بهاری، ‌لابه‌لای شاخه‌های نخل این سو و آن‌سو می‌پریدند
و آواز می‌خواندند، صدای گریه‌های نازک و کشدار نوزادی که هشتمین عضو از خانواده‌
شعبان‌نژاد بود، به نرمی با صدای بلبل‌ها در هم آمیخت. صدایش با نسیم ملایمی که از
کویر می‌آمد و برگ‌های نارنج و پرتقال باغ را نوازش می‌کرد، همراه شد.
آن نوزاد من بودم.
نامم را افسانه گذاشتند و ناخودآگاه روحم را به شعر و قصه و افسانه پیوند زدند.
این‌گونه بخشی از آسمان آبی مال من شد. آسمانی که در خواب و بیداری به آن سفر کرده‌ام
و سفر می‌کنم.

پدرم محمود، فرزند
حسین و مادرم خدیجه غضنفری معروف به بی‌بی شوکت فرزند صادق از مکتب‌رفتگان و
باسوادان دیار خود بودند. سینه‌ای داشتند لبریز از شعر حافظ سعدی و مولانا، آغوش
هر دو بوی غزل می‌داد و نفس‌هایشان پر از ردیف و قافیه و وزن بود. از زمانی که گوش‌هایم
آموختند که بشنوند، در لابه‌لای حرف‌های آن‌ها شعر را شنیدم.
از زمانی که چشم‌هایم یاد گرفتند که ببینند،
از آن‌ها تلاش و سخت‌کوشی و مهربانی را دیدم.
پدرم دستانی سبز داشت که به نخل‌ها صبر را می‌آموخت
و به آن‌ها یاد می‌داد که در برابر ناملایمات کویر پرتحمل باشند.
به نارنج‌ها و پرتقال‌ها یاد می‌داد که
پربار باشند. به خاک یاد می‌داد که مهربان باشد و حاصل‌خیز و من همه‌ی این‌ها را
در پدرم می‌دیدم و از او یاد می‌گرفتم. مادرم دستانی سخاوتمند داشت. سفره‌ای همیشه
باز و خانه‌ای همیشه پر از مهمان، نانی که به زحمت در تنور گوشه‌ی خانه‌ می‌پخت
تنها برای هشت فرزندش نبود، برای هر‌کسی بود که بوی نان او به مشامش می‌رسید.
بزرگ می‌شدم. در سایه پدر، مادر و در کنار
خواهر و برادرهایی همه از من بزرگ‌تر. خردسالی من در کنار درخت‌های بلند نخل و
پرتقال‌ها و نارنج‌های همیشه سرسبز گذشت. خردسالی من در خانه‌ای گذشت که صبح ما،‌
با صدای آواز شرشر جوی آبش آغاز می‌شد. ظهر ما در آب‌های خنکش خیس می‌خورد و شب
ما، در زیر آسمان پر از ستاره‌اش به آخر می‌رسید.
چه صفایی داشت دست در دست مادر و پدر در کوچه باغ‌ها
قدم‌ زدن، به صدای گنجشک‌ها و بلبل‌ها گوش‌کردن و از این دنیا غافل‌بودن. چه صفایی
داشت احساس بزرگی کردن و با دست‌های کوچک و کودکانه در کنار پدر و مادر کارکردن.
چه صفایی داشت با مادر بازی‌کردن، به شعرها
و حرف‌های او گوش‌کردن، در کویر بزرگ‌شدن و صبر و سرسختی را از او آموختن.

پوریا میرآخورلی

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است