اجرای نمایش یا دوره سربازی بازیگری | پایگاه خبری صبا
امروز ۱۶ فروردین ۱۴۰۴ ساعت ۰۷:۰۰
ایوب آقاخانی و لیلا بلوکات از «هفت عصر هفتم پاییز» و تئاتر دفاع مقدس می‌گویند

اجرای نمایش یا دوره سربازی بازیگری

این روزها نمایش «هفت عصر هفتم پاییز» با نویسندگی و کارگردانی ایوب آقاخانی به سالن چهارسوی مجموعه تئاتر‌شهر بازگشته است.

این روزها و پس از پایان یافتن ایام سوگواری
امام‌حسین(ع)، نمایش «هفت عصر هفتم پاییز» با نویسندگی و کارگردانی ایوب آقاخانی
به سالن چهارسوی مجموعه تئاتر‌شهر بازگشته است. رحیم نوروزی و لیلا بلوکات؛
بازیگران این نمایش هستند و صدای محسن بهرامی این نمایش را همراهی می‌کند. نمایش «هفت
عصرِ هفتم پاییز» در دل داستانی عاشقانه به زاویه‌هایی از زندگی شهید محمد جهان‌آرا
از فرماندهان مطرح دوران دفاع مقدس می‌پردازد. این نمایش سومین قسمت تریلوژی‌ای
است که ایوب آقاخانی درباره جنگ نوشته است. «تکه‌های سنگین سرب» و «کابوس شب نیمه آذر»
دو بخش دیگر این تریلوژی بوده‌اند. به‌بهانه این اجرا با ایوب آقاخانی؛ نویسنده و
کارگردان «هفت عصر هفتم پاییز» و لیلا بلوکات؛ بازیگر این نمایش گفت‌وگو کرده‌ایم.

اجرای نمایش یا دوره سربازی بازیگری

در «هفت عصر هفتم پاییز» به شخصیت محمد جهان‌آرا پرداخته‌اید که تاکنون در تئاتر سابقه نداشته است. چه شد که سراغ این شخصیت
رفتید و برای نگارش متن، چه نکاتی را از زندگی واقعی جهان‌آرا در نظر گرفتید و چه
بخش‌هایی براساس ذهنیت خود شما پیش رفته است؟

ایوب آقاخانی: بله؛ یک یا دو حرکت نصفه‌نیمه و نه کامل و متمرکز در سینما و تلویزیون صورت
گرفته که بسیار هم کوتاه بوده است اما تا پیش ‌از این در تئاتر اصلا به این شخصیت
پرداخته نشده بود. تئاتر من اصلا مستند نیست و از مستندات تاریخی برای نگارش
نمایشنامه استفاده کرده‌ام. اگر بخواهیم نمایش تاریخی ناظر بر آنچه در تاریخ رخ
داده است، اجرا کنیم، باید به منش این نوع تئاتر که نظارت و توجه به تاریخ است، توجه
کنیم. تمام تلاشم را به کار بسته‌ام تا هر آنچه درباره روزهای تلخ خرمشهر وجود
داشته است را بشنوم، بخوانم، ضبط کنم و درواقع بفهمم. در نتیجه هر مصاحبه‌ای از هر
موضعی چاپ شده بود را خواندم. با افراد مطلع از این اتفاق‌ها صحبت کردم و این صحبت‌ها
را ضبط کردم و بارها آن‌ها را مرور کردم. البته باید این متریال را در قالبی
نمایشی وارد می‌کردم تا به درد نمایش «هفت عصر هفتم پاییز» بخورند. این مستندات
شاید برای یک فیلم مستند مناسب باشند اما به درد من نمی‌خوردند چون باید کار
دراماتیک و نمایشی باشد. درنهایت تلاش کردم با استفاده از این اطلاعات و با منش
دراماتیک ‌نمایشی، فضای نمایش را ترسیم و ملموس کردم. این اتفاق با ترکیب یک
داستان عاشقانه از خرمشهری‌هایی که در اوج جوانی دل درگروی هم داشتند و فضای جنگ و
داستان زندگی محمد جهان‌آرا به‌دست آمد. جوانی به‌نام غلام‌علی و دختری به‌نام
نسرین از طبقه پایین جامعه دل درگرو هم دارند اما جنگ شروع می‌شود، شرایط به‌هم می‌ریزد.
در ضمن نشان دادن داستان این زوج، جهان‌آرا و اتفاق‌هایی که در خرمشهر بر او گذشته
است را هم روایت می‌کنیم. صد‌ درصد آنچه بر کاغذ نمایشنامه من جاری شده است و در
نمایش نشان داده می‌شود به من در مقام نمایشنامه‌نویس تعلق دارد اما وقتی به‌عنوان
نمایشنامه‌نویس جمله‌ای را به زبان شخصیت جاری می‌کنم که در آن آماری وجود دارد یا
درباره مکان، فرد و… حرف می‌زند که واقعی است، براساس مستندات پیش رفته‌ام. از
مستندات به‌عنوان ماده خام استفاده کرده‌ام تا این جهان نمایشی را تصویر کنم.
طبیعتا چنین تئاتری روی زندگی‌ها، وقایع و روان‌شناسی‌ها مکث می‌کند. تلاش کردیم
با بهره‌گیری از دو بازیگر یا اگر صدا را هم بازیگر در نظر بگیریم، با سه بازیگر،
جهان گسترده مرزهای ایران سال ۱۳۵۹ را در مخیله مخاطب شکل منسجمی تجسم ببخشیم.

لیلا بلوکات: ایوب آقاخانی باید این داستان را در قالبی جذاب و دراماتیک به مخاطب ارائه
دهد. در سینما هم شرایط بر همین منوال است و حتی برای روایت کردن یک اتفاق واقعی،
چاشنی‌هایی را به قصه وارد می‌کنند تا تماشاگر جذاب شود. البته داستان نمایش ما
عین واقعیت است و تنها دراماتیک شده است و حاصل تحقیق یک‌ساله ایوب آقاخانی بوده
است. این تحقیقات شکل نمایشی گرفته است. حتی در جمله‌بندی‌ها هم این بخش لحاظ شده
است. جالب است که برخی مخاطبان از ما می‌پرسیدند که آیا نامه‌هایی که صحنه را
پوشانده‌اند، واقعی هستند؟! برخی از تماشاگران بعد از پایان یافتن نمایش، نامه‌ها
را برمی‌دارند تا دستخط واقعی محمد جهان‌آرا را ببینند و این نامه‌ها را می‌خوانند!

خانم بلوکات چه شد که به نمایش «هفت عصر هفتم
پاییز» پیوستید؟

لیلا بلوکات: ایوب آقاخانی را از گذشته می‌شناختم و چند بار قرار بود با هم کار کنیم اما
میسر نمی‌شد. اوایل امسال، به من گفت که قصد دارد نمایشی را آماده کند و از من پرسید
در آن نمایش بازی می‌کنم یا نه. در آن زمان نمی‌دانستم قرار است چه نمایشی روی
صحنه برود اما با کمال میل حضور در این نمایش را قبول کردم. مدتی بعد متن را برای
من فرستاد. متن را بسیار دشوار یافتم؛ از یک‌سو متن براساس مونولوگ پیش می‌رود و
از سویی دیگر شخصیت نمایش بسیار از من دور بود و تجربه بازی کردن در چنین نقشی را
نداشتم. با وجود ریسک بالایی که داشت، پذیرفتم در نمایش حضور داشته باشم. از سویی
دیگر محمد جهان‌آرا ازجمله افرادی است که او را دوست دارم و او همواره در ذهنم یکی
از قهرمانان جنگ بوده است. به‌خاطر ارادتی که به این افراد دارم، حضور در نمایش
«هفت عصر هفتم پاییز» را اتفاق مناسبی برای ادای دین خودم به این افراد یافتم.

در این نمایش دو بازیگر مونولوگ‌های تقطیع‌شده‌ای
را می‌گویند که به‌نوعی یکدیگر را کامل می‌کنند تا درنهایت به دیالوگ برسیم.
همچنین در میان دیالوگ‌گویی‌ها شاهد تغییر شخصیت هستیم. این نوع بازی برای
بازیگران بسیار دشوار است. بازیگران چگونه به نقش‌ها رسیدند؟

ایوب آقاخانی: وقتی از رحیم نوروزی و لیلا بلوکات برای حضور در این نمایش دعوت کردم، به آن‌ها
گفتم بیایید تا در دوره سربازی بازیگری شرکت کنید. به آن‌ها اعلام کرده بودم که
کار دشواری را در پیش دارند؛ در وهله اول، حجم کلماتی که باید به یاد می‌سپارند،
بسیار زیاد بود و در وهله دوم کار من در بنیاد طراحی‌شده‌اش، پینگ‌پونگ مونولوگ
است که من نام آن را «مونولوگ‌های خواه‌ناخواه در جواب هم» گذاشته‌ام! کار بسیار
دشواری است. البته من کار دشوارتری را هم از آن‌ها خواسته‌ام که فارغ از مکان
قرارگیری بازیگر مقابل، رو به‌سوی مخاطبان دیالوگ‌های خود را بگویند! اصرار داشتم
مونولوگ‌ها آرام‌آرام به دیالوگ تبدیل شوند. آرزومندی تحلیلی ما این است که مملکت
ما که مهد مونولوگ است، روزی به دیالوگ برسد. تصویر کانسپچوالی و معنایی این تحلیل
را به این شکل نشان داده‌ایم. برای بالغ شدن و متبلور شدن این معنا، این شیوه
اجرایی نزدیک‌ترین راه بود اما بدون تردید کار بازیگران بسیار سخت‌تر می‌شد. البته
نگاه داشتن ضربان صحنه برای من به‌عنوان کارگردان دشوار می‌شد اما به کاری که روی
صحنه بردم؛ مومن هستم و تمام تلاشم را کردم تا با هرچه این اثر در خود تحمل می‌کند،
این بخش را مدیریت کنم درنتیجه از گرافیک زنده، فیلم، صدا، فضاسازی صوتی، آمبیانس صوتی
و… را به‌خدمت گرفتم تا این طراحی را داشته باشم. از خسته‌شدن بازیگر و مخاطب
نترسیدم و کمک کردم مخاطب این مفهوم را دریافت کند. به شهادت اجراهایی که تا امروز
داشته‌ایم، ظاهرا پیش‌بینی اشتباهی نداشته‌ایم و مخاطب با نمایش همراه شده است.

لیلا بلوکات: ترس من از روز نخست این بود که فقط با کلام مواجهیم! باید با دیالوگ و مونولوگ
با تماشاگر ارتباط برقرار کنیم و هشتاد دقیقه تماشاگر را مجبور کنیم که بشنود چون
حتی در زمانی که ما حرف نمی‌زنیم، تصویر و نریشن پخش می‌شود. پنجاه‌درصد از جلب
توجه مخاطب به بازی من به‌عنوان بازیگر مربوط است تا بتوانم کلامم نفوذ کافی داشته
باشد تا تماشاگر مجبور شود من را بشنود اما پنجاه‌درصد دیگر، به قلم نویسنده مربوط
است. خوشبختانه ایوب آقاخانی بسیار خوب توانست این بخش را در نمایشنامه لحاظ کند.
او قلمی صریح، روان و سلیس دارد که تماشاگر جذب شود. ایوب آقاخانی از کلمات سخت و
ناآشنا استفاده نکرده است و به نظر من این وجه از نویسندگی ایوب آقاخانی از بازیگر
بودن او نشات می‌گیرد. طوری من را نوشته است که بازیگران هم با آن راحت ارتباط
برقرار کنند و در دهان بازیگر به‌خوبی بنشیند. ما حتی یک واو به متن اضافه نکرده‌ایم
چون همه‌چیز سر جای خود قرار داشت و به ناخودآگاه بازیگر نزدیک بود. حتی در دیالوگ‌های
محمد جهان‌آرا که در نمایش شنیده می‌شود هم نوعی روان بودن و سادگی وجود دارد. از
روز نخست به ایوب آقاخانی می‌گفتم که اگر تماشاگر ما را نشنود، می‌بازیم چون در
این نمایش دو بازیگر داریم که از ابتدا تا انتها روی صحنه هستند و هیچ نوع تعویضی
هم در صحنه و… صورت نمی‌گیرد. از سویی دیگر بازیگران چشم‌درچشم دیالوگ نمی‌گویند
و باید حرف‌ها را رو به تماشاگران بزنند که درنتیجه امکان بازی کردن را از آن‌ها می‌گیرد!
کار بسیار برای تماشاگر و بازیگر دشوار بود حتی تا اجرای نخست هم نگران بودم اما
وقتی در اجرای اول دیدم تماشاگر در لحظه‌ها همراه می‌شود و گوش می‌کند، خیالم راحت
شد. شیوه ما این بود که شخصیت‌ها را واقعی بازی کنیم. با این شیوه ناخودآگاه مخاطب
توجه می‌کند.

به حضور صدا، ویدئوپروژکشن و تصویرها اشاره
کردید که از خسته شدن مخاطب جلوگیری می‌کند. این بخش بر تداوم حس بازیگران تاثیر
نمی‌گذارد؟

ایوب آقاخانی: اتفاقا بازیگران را نزدیک‌تر می‌کند چون ما قصد داریم شخصیت‌ها را به‌سمت آن
تصویری ببریم که درباره آن صحبت می‌کنند و روی آن، منطبق کنیم. به بیان دیگر دو
تصویر مجزا را حرکت می‌دهیم تا آن‌ها را با دو تصویر از پیش موجود انطباق دهیم و
آن‌ها را متقارن کنیم. این حس به‌شدت به بازیگران کمک می‌کند تا به‌مرور فاصله
میان شخصیت‌ها را از میان بردارند. حتی آمبیانس محیطی و موسیقی کمی گریزان از
ملودی هم همین کارکرد را دارد. سعی می‌کنم رنگ‌ها را یکسان کنم. آمبیانس شخصیت‌ها
با هم تفاوت‌هایی دارند اما به‌مرور و در پایان نمایش با هم یکی می‌شوند. هرچند
انتظار ندارم مخاطب این وجوه از کار را متوجه شود اما مخاطب آن‌ها را حس می‌کند و
ناخودآگاه در ذهن او اثر می‌گذارد. ما به‌دنبال این تاثیر ناخودآگاه بوده‌ایم چون
می‌دانم این روزها اصلا زمان مناسبی نیست که بخواهیم حرفی را به مخاطب حقنه کنیم.
وقتی مخاطب متوجه می‌شود ژانر نمایشی درباره جنگ است، پیش از دیدن اثر، آن را پس
می‌زند؛ بنابراین من باید روی ناخودآگاه او کار کن. تمام طراحی‌ها را با این شیوه
پیش برده‌ام که مخاطب بدون این‌که متوجه شود، با جهان اثر همراه شود.

در «هفت عصر هفتم پاییز» شاهد دکوری هستیم که
بسیار کاربردی و نشانه‌گذاری شده است. چقدر از این طراحی‌ها ایده شما بوده است و
چه میزان امیرحسین دوانی باتوجه به متن، ایده‌پردازی کرده است؟

ایوب آقاخانی: ایده کلی صحنه، از نمایشنامه برآمده است و ایده خودم محسوب می‌شود. صفحه نخست
نمایشنامه این بخش‌ها را توضیح داده است. خلاقیت امیرحسین دوانی در زمینه اجرای
این ایده با نرم‌ترین و دقیق‌ترین شیوه و کاربردی‌ترین شکل است. همچنین کمپوزیسیون
درست شکل دادن به تصویری که در نمایشنامه توضیح داده شده هم بر عهده امیرحسین
دوانی و خلاقیت فوق‌العاده او بود. لزوما در متن با این ترکیب منطقی و زیبایی
شناسانه به صحنه اشاره نشده است و تنها به عناصری که روی صحنه حضور دارند، اشاره
شده است. یکی دیگر از بخش‌های مهم طراحی‌صحنه امیرحسین دوانی این بود که او در
تمرین‌ها حضور می‌یافت، میزانسن‌ها و… را می‌دید و براساس آن میزانسن‌ها چیدمان
را عملیاتی کرد تا بتوانیم بهترین تصویرهای چشم‌نواز را در طراحی‌صحنه داشته
باشیم. معنا بخشیدن به تصاویر نسبتا گنگ اما پیشنهاد شده نمایشنامه با قلم و تلاش
هنرمندانه طراح‌صحنه انجام شده است. آنچه روی صحنه می‌بینید، ترکیب هم‌کلامی بسیار
منطقی، به‌اندازه، قاعده‌مند و اصولی و حرفه‌ای نویسنده و کارگردان با طراح است.
همچنین نمی‌توان از تاثیر اجرای خوب طراح و نگاه خوب او روی پیشنهاد نویسنده و
کارگردان خط بطلان کشید چون شاید حتی از پیشنهاد نویسنده هم مهم‌تر باشد. در
بسیاری از مواقع به طراحانی پیشنهاد داده‌ام اما نسخه‌ای که به من تحویل داده شده
است اصلا مرا قانع نکرده است اما در این نمایش نسخه اجرایی بهتر از پیشنهاد من
بود.

طراحی لباس هم شرایط خاص خود را داشت، چون لباس
باید به گونه‌ای طراحی می‌شد که تغییر مداوم شخصیت‌ها به‌راحتی اتفاق بیفتد؛ چگونه
طراحی لباس را پیش بردید که بی‌مکانی و این تغییر شخصیت را به مخاطب القا کند؟

ایوب آقاخانی: لادن سیدکنعانی؛ طراح لباس «هفت عصر هفتم پاییز» همواره طراحی لباس نمایش‌های
مرا بر عهده‌ دارد. در طراحی لباس تلاش کردیم بی‌مکانی و بی‌زمانی را حفظ کنیم. می‌توانستیم
المان‌هایی در لباس‌ها قرار دهیم که به‌عنوان‌مثال مشخص کند شخصیت اصلی نمایش
سپاهی است یا درجه‌ای را مشخص کند. عکس‌های بسیار زیادی از محمد جهان‌آرا وجود
دارد که می‌توانستیم با استفاده از آن‌ها لباس را طراحی کنیم اما سرباز عامی و
فراگیر ذهن خودمان را الگو قرار دادیم و به‌دنبال لباسی بودیم که تنها نشان‌گر جنگ
باشد اما از جنسی استفاده کردیم که بتوان آن را بر تن یک کارگر ساختمانی هم متصور
شد. ما از ترفندهای ریزی همچون پلاکی که با بستن و باز کردن یک دکمه لباس، مشخص می‌شود
و طراحی رنگ‌های متنوع چادر و لباس‌هایی که زیر چادر پوشیده شده‌اند، برای نشان
دادن نوسان شخصیت‌ها از نسرین به صغرا و از غلامعلی به محمد استفاده کرده‌ایم. از
ابتدا برنامه‌ریزی کرده بودم که بازیگران اصلا از صحنه خارج نشوند درنتیجه وسایل
مورد نیاز بازیگران در انبوه کاغذ‌ها و… جاسازی شده بودند و به‌سرعت با تغییری
کوچک، تغییر شخصیت‌ها انجام می‌شد. طراحان لباس، صحنه و نور باید هماهنگی‌های لازم
را انجام می‌دادند که خواسته من؛ یعنی ماندن بازیگران به‌مدت ۸۰ دقیقه روی صحنه و
انجام شدن تمام تغییرات در جریان نمایش، اتفاق بیفتد.

اجرای نمایش یا دوره سربازی بازیگری

لیلا بلوکات: عینک و تسبیح، ایده خودم بود. وقتی قرار شد این شخصیت را ایفا کنم، در اینترنت
و… تحقیق می‌کردم تا همسر محمد جهان‌آرا را ببینم. در این پروسه حس کردم برای
نزدیک شدن به این شخصیت باید علاوه ‌بر بحث حجاب و پوشش، از این دو قالب هم
استفاده کنم تا از نسرین متمایزتر باشد. باید هشتاد دقیقه روی صحنه حضور داشته
باشم و روی صحنه باید تعویض حس و صحنه را داشته باشم که برای من به‌عنوان بازیگر،
چالش بسیار مهمی بود. همیشه به‌دنبال این نوع نقش‌ها بوده‌ام و دوست دارم نقشی را
ایفا کنم که نوعی بحران کاراکتری برای من به‌وجود بیاورد و مرا درگیر خودش کند.
باید خودم شخصیت را پیدا کنم تا بتوانم خود را به حس تماشاگر نزدیک کنم. خوشبختانه
تا امروز این تقابل درآمده است.

پروسه آماده‌سازی نمایش چه میزان به طول انجامید؟

ایوب آقاخانی: ما تمرین‌ها را بسیار دیر آغاز کردیم چون دیر توانستیم از حضور بازیگران فراغت‌یافته
بهره‌مند شویم. درنتیجه به‌جای این‌که دو ماه تمرین کنیم، حدود ۳۵ جلسه تمرین بی‌امان
را برگزار کردیم. تمرین‌های ما بی‌وقفه برگزار شد و هیچ تعطیلی‌ای نداشتیم. چون
تمرین‌ها بی‌وقفه برگزار شدند، امکان این‌که آهنگساز و طراح‌صحنه برای حضور در یکی
از جلسات تمرین با ما هماهنگ شوند، فراهم شد. خوشبختانه امیرحسین دوانی بسیار زود
به گروه اضافه شد و درنتیجه بسیار زود به اتود اولیه و تصحیح دکور و ماکت رسیدیم.
در ادامه تمرین‌ها ماکت صحنه را داشتم و براساس آن‌ها میزانسن‌ها را طراحی می‌کردم.
خوشبختانه آنکیدو دارش طراح صدا نمایش هم در پروسه تمرین‌ها کنار من بود و تمام
طراحی‌ها با تعامل و هم‌نظری اتفاق افتاد. تمایل داشتم موسیقی در نمایش جریان
داشته باشد اما مخاطب نتواند به یاد بیاورد که در کدام بخش موسیقی را شنیده است.
به همین دلیل تمام بخش‌های نمایش به یک اندازه در اثر حضور دارند.

لیلا بلوکات: قبل از آغاز تمرین‌ها در سفر بودم و ۱۰ روز متن را در سفر می‌خواندم و سعی می‌کردم
در این مدت با شخصیت ارتباط برقرار کنم. پس از این‌که از سفر بازگشتم، تمرین‌های
بسیار فشرده‌ای را برگزار کردیم. روزی چهار ساعت تمرین مداوم بود. هر کدام از
بازیگران باید دو شخصیت را ایفا می‌کردند. من برای بازیگری بسیار وسواس دارم و اگر
قرار است شخصیتی را ایفا کنم، باید تمام ریزه‌کاری‌های شخصیت را بدانم. به همین
دلیل تلاش کردم تمام ریزه‌کاری‌های ظاهری صغرا اکبرنژاد؛ همسر محمد جهان‌آرا را
بیابم و احترام و عزت این شخصیت را حفظ کنم. از سویی دیگر باید نقش یک دختر عاشق
از سطح پایین جامعه را بازی می‌کردم که گلایه‌مند است و نسل الان را فریاد می‌زند.
جوان‌های ما گلایه‌مند هستند و دوست ندارند از جنگ بشنوند. من زبان نسل امروز بودم
و غلام، زبان نسلی که جنگیده است. باید این دو وجه را با زبانی به مخاطب القا کنیم
که آن را باور کند و پس نزند. حتی ما تماشاگرانی داشته‌ایم که در دهه۷۰ به دنیا
آمده بودند و اصلا آن دوران را نمی‌شناختند؛ نه از دوران جنگ اطلاع داشتند، نه
جهان‌آرا را می‌شناسند اما با زبان و قلم ایوب آقاخانی طوری این اتفاق بیان شد که
این افراد هم با داستان ما ارتباط برقرار کردند و این شخصیت برای آن‌ها هم قابل
احترام شد.

به گاردی که مخاطب نسبت به نمایش‌ها یا آثار
مرتبط با جنگ دارد اشاره کردید. چه میزان گارد داشتن مخاطبان به‌خاطر این است که
در این نوع آثار اتفاق جدیدی ندیده است و در این زمینه کار جدی صورت نگرفته‌است و
چقدر نمایش‌های کاملا رئالیستی درباره جنگ چقدر برای مخاطب امروز ما جذابیت دارد؟

ایوب آقاخانی: موفق نیستند. مخاطب این نوع آثار را دوست ندارد. مخاطب امروز، علاقه‌ای به
دیدن خاکریز و سنگر روی صحنه ندارد. در این نمایش و نمایش قبلی‌ام، یعنی «تکه‌های
سنگین سرب» اصلا از نشانه‌های جبهه در طراحی‌صحنه استفاده نکردم. البته از نشانه‌های
واقعی استفاده کرده‌ام اما این نشانه‌ها در یک تجرید معنادار به کار کمک می‌کند.
حتی تابوتی که در طراحی‌صحنه این نمایش حضور دارد، پشت نامه‌ها پنهان شده است. من
یک هواپیمای درهم‌کوفته شده را نشان می‌دهم که تا زمانی که با اثر همراه نشده
باشید، درک نمی‌کنید این هواپیما چه است و به چه دلیل روی صحنه قرار گرفته است. به‌راحتی
می‌توانستم روی صحنه سنگر بچینم، خاکریز بسازم و… اما با این کار، مخاطب با همان
یک‌نواختی‌ای که درباره آن صحبت کردیم، مواجه می‌شد. در دورانی این نوع از آثار
مخاطبان را جذب می‌کردند اما امروز دیگر جواب نمی‌دهند. امیدوارم «هفت عصر هفتم
پاییز» به‌عنوان سومین حلقه از سه‌گانه‌ای که درباره شخصیت‌های جنگی ارائه کرده‌ام،
این بحث‌ها را پیش ببرند تا شرمنده مخاطبانی که این نمایش را انتخاب کرده‌اند،
نشوم. باید تعداد این نوع آثار بیشتر شود. سعی می‌کنم حداقل نمایشی استاندارد را
به مخاطب تقدیم کنم و نمایشی را به او ارائه دهم که در هیچ حیطه‌ای کم‌فروشی نکرده
است و اگر کاستی‌هایی دارد، حد توان من به‌عنوان کارگردان همین‌قدر بوده است اما
تضمین می‌کنم هیچ‌کدام از مخاطبان «هفت عصر هفتم پاییز» نمی‌گویند این اثر، تئاتر
نبوده است. چند نمونه از این دسته نمایش‌ها را می‌توان در تئاتر دفاع‌مقدس یافت؟!

لیلا بلوکات: ایوب آقاخانی در سه‌گانه خود فضایی مدرن را در زمینه تئاتر دفاع‌مقدس تجربه
کرده است. او پس از مدت‌ها کار در حوزه نویسندگی، کارگردانی و بازیگری تئاتر، با
قلم مدرن خود درباره جنگ به نسل جدید ما می‌گوید. این برخورد با هنر دفاع‌مقدس،
درست‌ترین مسیر است. اگر از شعارزدگی فاصله بگیریم و واقعیت‌ها را به تماشاگر نشان
دهیم، هر مخاطبی و با هر سن و شیوه زندگی، با کار ارتباط برقرار می‌کند. ریزه‌کاری‌هایی
که در این نمایش در نظر گرفته می‌شود، سبب می‌شود دوگانگی از بین برود و سطح
ملموسی به مخاطب ارائه شود و هر مخاطبی از هر قشری با نمایش ارتباط برقرار کند.
حتی در اجرایی، یک رپر به سالن آمد و با نمایش بسیار ارتباط برقرار کرد!

به ترلوژی شخصیت‌های حاضر در دوران دفاع‌مقدس
اشاره کردید؛ چقدر برای اجرای این سه اثر در کنار هم برنامه‌ریزی کرده‌اید و آیا
چنین برنامه‌ای دارید؟

ایوب آقاخانی: یکی دیگر از دوستان هم این ایده را به من داد اما کار بسیار دشواری است و خودم
به عملی شدن این ایده امید چندانی ندارم. البته به آن فکر می‌کنم چون اجرای «کابوس
شب نیمه آذر»، «تکه‌های سنگین سرب» و «هفت عصر هفتم پاییز» کنار هم اتفاق بسیار
خوبی خواهد بود. خوشبختانه تمام این آثار از دید منتقدان و مخاطبان موفق ارزیابی
شده‌اند. امیدوارم که این موقفیت سبب شود روزی کسی از من بخواهد که اثر دیگری در
این حوزه آماده کنم و به او بگویم نه اما دوست دارم این سه نمایش را در کنار هم
اجرا کنم و به این وسیله شرایط این کار مهیا شود. البته می‌دانم روز سختی خواهد
بود چون این سه نمایش روحیه‌های بسیار متفاوتی در دکور و شیوه اجرایی داشته‌اند و
کنار هم گردآوردن این سه اثر، پروداکشن عظیمی نیاز دارد اما صادقانه به آن فکر می‌کنم
و دوستان اصحاب رسانه این فکر را در سر من زنده کرده‌اند. از دشواری‌های اجرای
دوباره این سه نمایش می‌توان به دکور آن‌ها اشاره کرد. البته دکور دو نمایش دیگر،
ساده‌تر از «هفت عصر هفتم پاییز» هستند اما باز هم سختی خاص خود را دارند. همچنین
گردآوری بازیگران هم بسیار دشوار است. البته می‌توان به بازیگران دیگری هم فکر
کرد.

باتوجه به این‌که حداکثر تعداد اجرای نمایش در
ایران، سی اجراست، آیا قصد دارید پروده «هفت عصر هفتم پاییز» را در چهارسو ببندید
یا برنامه دیگری هم دارید؟

ایوب آقاخانی: همین الان پیشنهادهای بسیار زیادی برای اجرای نمایش در سالن‌های دیگر همچون
حوزه هنری و سه شهرستان دارم اما بازیگران نمایش برای من بسیار مهم هستند و
بازیگران درگیر پروژه‌هایی هستند و نمی‌دانم آیا می‌توانم به شیوه‌ای برنامه‌ریزی
کنم که بتوان این نمایش را در مکان دیگری هم اجرا کرد یا خیر. اگر بتوانم این
هماهنگی‌ها را انجام دهم، پرونده نمایش به این زودی تمام نمی‌شود اما اصلی‌ترین
تعهدی که در ذهن من وجود دارد، اجرای «هفت عصر هفتم پاییز» تا ۲۸ مهرماه در سالن
چهارسوی مجموعه تئاترشهر است. فعلا به‌صورت رسمی به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کنم.
امیدوارم مخاطبان تا زمانی که در چهارسو نمایش را اجرا می‌کنیم، نسبت به حضور در
سالن اقدام کنند چون به‌دلیل درگیری بازیگران، مشخص نیست اجرای دیگری هم در کار
باشد.

در دور جدید اجراهای نمایش‌های مجموعه
تئاترشهر، سالن‌ها به‌صورت تک‌اجرا پیش می‌روند. چه میزان این تک‌اجرا بودن کار
شما را برای اجرای نمایش راحت‌تر کرده است؟

ایوب آقاخانی: اجرای این نمایش در سالنی که به‌صورت تک‌اجرا نباشد، برای من فراهم نبود. اگر
قرار بود تک‌اجرایی نباشد، نمایش را اجرا نمی‌کردم! چون در این صورت باید به طراحی
دیگری فکر می‌کردم که حتی میزانسن‌ها و متن را هم تحت‌تاثیر قرار می‌داد و همچنین
باید به نشانه‌های پرتابلی فکر می‌کردم که بتواند جایگزین نشانه‌هایی که الان روی
صحنه دارم بشود و مطمئن هستم به نتیجه‌ای که امروز می‌بینیم، نمی‌رسیدم.

در جریان نمایش برای مخاطبان نوعی دوگانگی به‌وجود
می‌آید؛ آیا دو برهه تاریخی به‌صورت هم‌زمان دیده می‌شود و یا نسرین و غلامعلی
درحال بازی کردن نقش صغرا و محمد هستند؟

ایوب آقاخانی: از ابتدا قصد ما هم همین بود. دوست داشتم این خلط اتفاق بیفتد چون از حرکات
تعمدی متن و اجراست من این را تعیین نخواهم کرد. بخشی از نمایشی بودن اثر در همین
وجه نهفته است.

لیلا بلوکات: دقیقا چند بعدی است. از ابتدای نمایش چالش دو جوان عاشق را می‌بینیم که از هم
گلایه‌مند هستند و با هم دعوا می‌کنند اما به‌مرور می‌بینیم شخصیت نسرین واقعیت
ذهن غلام را می‌پذیرد، در آن قالب می‌رود و بعد از ۱۰ سال باور می‌کند.

زوم ۱:

ایوب آقاخانی: تئاتر داستان‌گو را در قالب
تئاتر جنگ روی صحنه بردم

داستان غلامرضا و نسرین داستان مردمی است که داستان روزهای
جنگ را در پشت‌ذهن خود دارند، جنگ را پشت‌سر گذاشته‌اند و با تاثیرات آن، زندگی می‌کنند.
جنگ بر زندگی این افراد چنبره زده است و به شهادت این نمایش، به آنچه باید
امروزشان را رقم بزنند، آسیب می‌زند. تمام تلاشم را کردم تا بدون شعارهایی که در
آثار مشابه با این نمایش به‌عنوان جریان غالب و چیره وجود دارد و بدون احساساتی‌گری
بد و بدون سطحی کردن بحث، با حفظ ارزش‌ها و استانداردهای تئاتری، یک داستان درباره
تاریخ ملتهب معاصر خودم تعریف کنم. «هفت عصر هفتم پاییز» با دو نمایش دیگر این
تریلوژی که درباره سه شخصیت جنگ نوشته‌ام؛ یعنی «تکه‌های سنگین سرب» و «کابوس شب
نیمه‌آذر» پیوندی ارگانیک دارد اما به‌صورت مستقل هم قابل دیدن است. سعی کردم
تئاتری را به‌عنوان تئاتر جنگ معرفی کنم که داستان‌گو باشد.

زوم ۲:

لیلا بلوکات: از میزان ارتباط مخاطبان با نمایش
بسیار خوشحال هستم

در یکی از اجراهای «هفت عصر هفتم پاییز»، یک بچه ۱۰ تا ۱۲
ساله ردیف اول نشسته بود و من بسیار نگران شدم چون این بچه نه فضای آن زمان را می‌شناسد
و نه می‌تواند این داستان را درک کند. فکر می‌کردم اصلا نمی‌تواند این نمایش را تحمل
کند اما دیدم در برخی از لحظات، بدون پلک زدن ما را نگاه می‌کرد، با لحظات گریه‌آور
ما اشک می‌ریخت! برخی از شب‌ها تماشاگر به‌قدری با نمایش ما همراه می‌شود و گریه
می‌کند که روی صحنه نگران حال آن‌ها می‌شوم. از این‌که تا این اندازه ارتباط برقرار
کرده‌ایم بسیار خوشحال هستم.


مینا صفار



هنوز دیدگاهی منتشر نشده است


آخرین اخبار

پربازدیدها