سهرابی در ارتباط با فضای کلی قصه فیلم خود می گوید:خانوادهای که در «خاکستر و برف» میبینیم استعارهای از جامعه حال حاضر ماست. افراد این خانواده طوری رفتار میکنند که در آخر متوجه نمیشویم دلسوز عزیز هستند یا منافعی پشت حرفهایشان وجود دارد.

روحاله سهرابی، قائممقام انجمن سینمای انقلاب و دفاع مقدس در ۱۶ سالگی اولین فیلم بلند خود با نام «بازگشت» را نوشت و کارگردانی کرد. پس از آن فیلمهای کوتاه زیادی ساخت که برخی از آنها مانند «نردبان» و «خورشید دوباره میدمد» جوایز متعددی از جشنوارههای ملی و بینالمللی گرفت. سهرابی در کنار ساخت فیلم، چند کتاب با موضوع اجتماعی و ادبی تالیف کرده که از آن جمله میتوان به «وجدان روشنفکر یا تعصب وجدان؟»، «تگرگ در کویر» و «خاک خورشید خدا» اشاره کرد. «خاکستر و برف» اولین فیلم سینمایی سهرابی است.
ایده اولیه «خاکستر و برف» چگونه شکل گرفت؟
بعد از فیلم سینمایی ـ ویدئویی «محدوده ابری»، ایده «خاکستر و برف» به پیشنهاد سیدمرتضی مصطفوی مطرح شد، سپس آن را با فرهاد گلی، تهیهکننده، درمیان گذاشتیم و ایشان برای تهیه فیلمی مرتبط با سینمای دفاع مقدس ابراز تمایل کرد. بنابراین تصمیم گرفتیم آن را پرورش دهیم و دربارهاش تحقیق کنیم. حدود هشت ماه مطالعات لازم درخصوص ایده صورت گرفت. بعد من و آقای مصطفوی نگارش فیلمنامه را شروع کردیم.
چرا برای نقش عزیز از یک بازیگر استفاده نکردید؟ شاید اگر این نقش را یک بازیگر ایفا میکرد لازم نبود حرفهای عزیز را بهصورت نریشن روی فیلم قرار دهید.
درست است که سینما در ذات خود یک فریب بزرگ است و نمیتواند منعکسکننده واقعیات باشد، اما میشود از طریق این مدیوم بخشی از واقعیتها را بهنحوی تاثیرگذار منتقل کرد. برای انتخاب بازیگر نقش عزیز خیلی فکر کردم که بهتر است سراغ نابازیگر بروم یا از بازیگر استفاده کنم. درنهایت فکر کردم بهتر است برای این فیلمِ بهخصوص سراغ کسی بروم که واقعا مادر شهید است. استفاده از یک شخصیت حقیقی تاثیر بیشتری روی مخاطب میگذارد و اگر بیننده متوجه شود شخصیت عزیز را واقعا یک مادر شهید بازی کرده، احساس نزدیکی بیشتری با فضای فیلم میکند. برایم مهم نبود این مادر شهید بتواند از عهده نقش عزیز بربیاید یا نه، چون ایشان بازیگر نبود و توقع نداشتم مثل یک بازیگر نقش را اجرا کند. برای همین سعی کردیم بازی خاصی از او نخواهیم و فقط از حضورش در فیلم استفاده کنیم. ما از خود واقعی این مادر استفاده کردیم و فکر میکنم این موضوع باعث شده تا مخاطب تعامل بیشتری با شخصیتهای «خاکستر و برف» داشته باشد.
تمام فیلم از رنگولعاب تصاویر تا رنگ لباس و گریم بازیگران خاکستری است. چرا در سکانس پایانی یا در صحنهای که متوجه علاقه میان ریحانه و احسان میشویم از رنگهای گرم استفاده نکردید؟
ما خواه ناخواه درگیر وضعیتی شدهایم که مرز میان ارزشها و ضد ارزشها به هم ریخته و تفکیک این مرز کار پیچیده و سختی است. همانطور که از اسم فیلم هم مشخص است، به خاکستری و برفی بودن فضای کلی قصه تاکید داشتیم. کاراکتر عزیز در طول فیلم با یک پوشش سفید دیده میشود و این برفگونگی و زلالی را بهخوبی میتوان در شخصیت او دید. در مقابل این شخصیت، بقیه کاراکترها که به خودشان این اجازه را میدهند درباره او قضاوت کنند و جایش تصمیم بگیرند خاکستری هستند. این خاکستری نمایانگر ظلم مضاعفی است که به کاراکتر مادر شهید میشود. خانوادهای که در «خاکستر و برف» میبینیم استعارهای از جامعه حال حاضر ماست. افراد این خانواده طوری رفتار میکنند که در آخر متوجه نمیشویم دلسوز عزیز هستند یا منافعی پشت حرفهایشان وجود دارد. بنابراین سعی کردم با خاکستریبودن فضای کلی فیلم افرادی را که درخصوص عزیز و عزیزها قضاوت میکنند بهنقد بکشم و بگویم چگونه میتوانیم دست به تصمیمگیری و قضاوت بزنیم و نیازها و ملاحظات یک مادر را نادیده بگیریم و در مسیر خواستههای خودمان حرکت کنیم. گرچه دراینبین افرادی مخالف جریان خاکستری هستند و سعی میکنند همه را یا سیاه ببینند یا سفید و با همین نگاه با موضوع برخورد میکنند، اما تعدادشان خیلی کمتر از افراد خاکستریِ اطراف عزیز است.
انتخاب رنگ سفید برای تسبیح احسان هم مربوط به همین ایده میشود؟
بله. آن تسبیح تنها نماد باقیمانده از رابطه احسان و داود است، بنابراین رنگ آن باید نشانگر زلالی ارتباط میان این دو دوست باشد و پارهشدن تسبیح در فیلم میتواند نشاندهنده این باشد که حتی خود احسان هم باید از خیلی از این فضاها عبور کند.
باتوجه به اینکه همه انتخابها در این فیلم وجه نمادین دارند، حتما برای اینکه احسان به مسکو رفته و کشور روسیه را برای اقامت انتخاب کرده هم دلیلی دارید.
مطمئنم هر کشور دیگری را هم انتخاب میکردم باز با این سوال مواجه میشدم که چرا احسان به این کشور رفته است. برای فرستادن این شخصیت به مسکو عمدی در کار بود. این فیلم اواخر سال ۹۱ در اوج التهابات سیاسی ساخته شد. آن دوران بحث تعاملات بینالمللی ایران با پنج کشور دیگر خیلی داغ شده بود و روسیه جزو کشورهایی بود که چالش کمتری با آن داشتیم و همراهی بیشتری با فضاهای سیاسی ما داشت. سعی کردم شخصیت احسان را از آن فضا و التهابات سیاسی دور نگه دارم. اگر احسان در یکی از پنج کشور دیگر اقامت داشت، برداشتهای سیاسی صورت میگرفت که مدنظرم نبود. به هیچوجه نمیخواستم شخصیتهایم را درگیر حواشی سیاسی کنم. احسان یک دیپلمات است که دور از حواشی فعالیت میکند. دلیل دیگر انتخاب روسیه آبوهوای آن بود. نام فیلم «خاکستر و برف» است و کشور روسیه نمادی از سرما و برف. انتخاب این کشور میتوانست به سردی روابط حاکم میان شخصیتهای فیلم کمک کند. احسان بعد از سالها به ایران برمیگردد و از احوالات، نوع و رنگ لباس او میفهمیم دیگر آن احسان قدیم نیست. خودش هم در صحنهای با اشاره به این موضوع میگوید دیگر دلودماغ گذشته را ندارد. انگار احسان هم پذیرفته که واقعیتهای موجود جامعه به گرمی گذشته نیست و روابط تغییر کرده است. سردی حاکم بر این روابط تلنگری به ما میزند که باید به آن توجه کنیم.
ما درباره گذشته عشق احسان و ریحانه چیزی نمیدانیم. چرا پرداخت این داستان فرعی به شکل واضحی صورت نگرفته است؟
خیلی تلاش کردم در این متن به مقوله مثلث عشقی نزدیک نشوم و خیلی حسابشده از کنار این موضوع بگذرم. در صحنهای که یحیی دلیل رفتن احسان را میپرسد، متوجه میشویم دلیل اصلی، اتهاماتی است که به او زده شده و ریحانه آنها را باور کرده است. بنابراین متوجه یک احساس عاشقانه میان احسان و ریحانه میشویم. وقتی احسان پس از ۲۵ سال ریحانه را میبیند، دوباره آن حالوهوا برایش زنده میشود و با وجودی که به ریحانه قول میدهد بعد از آمدن داود ماجرا را برایش تعریف کند ترجیح میدهد زودتر آنجا را ترک کند تا مطرحشدن حقیقت باعث بههمخوردن زندگی ریحانه و ابراهیم نشود.
بخشی که بهعنوان خاطره از ذهن احسان میگذرد از مهمترین بخشهایی است که کاراکتر احسان را به ما میشناساند و متوجه میشویم اتهامی که به او وارد شده دروغ بوده است. این بخش به لحاظ دراماتیک میتوانست بار مهمی داشته باشد، ولی متاسفانه خیلی سرسری از کنار آن گذشتید و اطلاعات مربوط به آن سالها را فقط با پخش صدا به مخاطب دادهاید. درصورتی که تصویری شدن این بخش کمک زیادی به فضاسازی فیلم میکرد.
مساله اصلی فیلم، رابطه احسان و ریحانه، رابطه احسان و داود یا رابطه احسان و ابراهیم نیست. مساله اصلی ما قهرمان فیلم است. مادر داود قهرمان اصلی قصه است، با اینکه خیلی کوتاه در فیلم دیده میشود. خیلی نباید خودمان را درگیر داستانهای حاشیهای میکردیم. البته با مشکلات تولیدی هم روبهرو بودیم و حتی اگر میخواستیم این فضا را فیلمبرداری کنیم هم نمیتوانستیم، چون گرفتن این سکانسها هزینههای ما را به شکل سرسامآوری بالا میبرد. طبیعی است که اگر هزینه کافی برای ساخت این صحنهها داشتیم مخاطب همذاتپنداری بیشتری با شخصیت قصه میکرد و شاید به قول شما تصویریشدن این بخش میتوانست به فضاسازی فیلم کمک کند، ولی نباید فراموش کنیم «خاکستر و برف» در بخش خصوصی ساخته شده و همین که یک تهیهکننده حاضر شده فیلمی درباره دفاعمقدس بسازد باارزش است، آن هم در این دوره و زمانه که ساخت این فیلمها در سینمای ایران و در فضای فرهنگی کشور در اولویت نیست و در ردههای آخر قرار گرفته است. سعی کردم تا جایی که میتوانم به لحاظ تولیدی به تهیهکننده کمک کنم تا از هزینهکردن برای چنین فیلمی پشیمان و متضرر نشود. البته «خاکستر و برف» حدود ۳۰ درصد حمایت دولتی شده، ولی ۷۰ درصد پروژه برعهده تهیهکننده خصوصی بوده است. این موضوع دستم را برای تصویر کردن همه آنچه در ذهنم بود، میبست. در فیلمی که در حال حاضر روی پرده میبینید حدود هشت دقیقه از فیلمنامه «خاکستر و برف» وجود ندارد، چون به لحاظ تولیدی و مالی فرصتِ ساختن این بخش وجود نداشت و طبیعی است که این خلأ در کلیت قصه احساس شود.
در بعضی منابع مکتوب فیلمنامهنویسی کلاسیک به این موضوع تاکید میشود که دیالوگ باید کارکرد قصهگویی داشته و با گفتوگوی روزمره متفاوت باشد. این موضوع تا حد زیادی در دیالوگهای شما رعایت شده، ولی بعضی دیالوگها یک حرف را چند بار و به شکلهای مختلف به مخاطب میزند. مثلا بارها از زبان شخصیتها میشنویم «تو بعد از ۲۵ سال برگشتی»! علت این تکرارها چیست؟ آگاهانه بوده است؟
تکرار این دیالوگها کاملا عمدی است. با این تکرار میخواستیم به مخاطب تلنگر بزنیم. تکرار همیشه بد نیست، و اگر به تکرار احتیاج نبود خداوند بعضی آیات قران را بارهاو بارها تکرار نمیکرد. انگار این اتفاقات خیلی دارد در کشور ما عادی میشود و با تکرار این حرفها باید تلنگری به مخاطب بزنیم. در صحنهای میبینیم که ریحانه میگوید: «مگه پسر من بیخ گوشم خدمت نمیکنه، آخر هفتهها هم میاد خونه، ولی از لحظهای که بره تا دوباره برگرده من نصفه عمر میشم». بنابراین تکرار دیالوگ «بعد از ۲۵ سال» برای این بود که بگوییم چطور ما که برای دوری بچههای خودمان آنقدر اذیت میشویم نمیتوانیم درک کنیم یک مادر ۲۵ سال منتظر بچهاش باشد و با صبوری برای دیدن او ایستادگی کند. اندک توقعی که یک مادر شهید از اطرافش دارد این است که کمی درک شود، اما همین هم از او دریغ میشود.
در خصوص انتخاب بازیگران بگویید.
سعی کردیم برای انتخاب بازیگران بسیار بادقت عمل کنیم تا بدانیم قرار است به چه سمتی حرکت کنیم و از چه بازیگرانی استفاده کنیم. حدود دو ماه در فضای سرد ساحلی شمال کشور فیلمبرداری داشتیم و ضروری بود بازیگرانمان توانایی لازم برای همراهی داشته باشند و دچار مشکل نشوند. ازطرفی نگاه جوانان امروز برای ما خیلی اهمیت داشت؛ معتقدم جوانان ما با بازیگرانی که فاصله سنی کمتری با آنها دارند ارتباط بیشتر و بهتری برقرار میکنند، برای همین از این دوستان دعوت کردیم در «خاکستر و برف» همکاری کنند. انصافا کامبیز دیرباز خیلی برای کار انرژی گذاشت و بازیگران دیگر از جمله قربان نجفی، سیامک ادیب و بقیه هم بسیار باانرژی سر کار حاضر میشدند. خانم میترا حجار را هم به خاطر چهره سینمایی برای نقش ریحانه انتخاب کردیم و ایشان هم با توانایی بالا حداکثر همکاری را در ایام فیلمبرداری با ما داشت.
شما قائممقام انجمن سینمای دفاع مقدس هستید. آیا این سمت باعث خواهد شد ازاینپس تمام فیلمهای شما مرتبط با دفاع مقدس باشد؟
من نسبت به سینمای دفاع مقدس بیعلاقه نیستم و خیلی هم دوست دارم در این فضا فیلم بسازم. اینکه جریان فرهنگی کشور بخواهد از ساخت این فیلمها حمایت کند یا نه، در ادامه راه تاثیرگذار خواهد بود. در سینمای ایران صِرف خواست و علاقه فیلمساز مسیر حرکتش را مشخص نمیکند. فرصتها و امکاناتی که ارگانها و سازمانهای حمایتکننده در اختیار فیلمساز قرار میدهند در سبک و سیاق و مسیر حرکتش بسیار موثر است. تصمیم ندارم فقط در حوزه دفاع مقدس فیلم بسازم. فکر میکنم در عرصه اجتماعی و جریانات فرهنگی و دینی کشورمان هم موضوعات با اهمیتی وجود دارد که پرداختن به آنها میتواند کمک بزرگی به جامعه ما بکند. فیلم قبلی من «محدوده ابری» در خیلی از جشنوارههای خارجی دیده شد و مربوط به حوزه دفاع مقدس هم نبود. به احتمال زیاد این فیلم بعد از «خاکستر و برف» در گروه هنر و تجربه اکران خواهد شد.
عاطفه محرابی
هنوز دیدگاهی منتشر نشده است