این چنین شیری خدا کی آفرید؟ | پایگاه خبری صبا
امروز ۴ مهر ۱۴۰۲ ساعت ۰۵:۳۹
تالارِ حکایت‌های مولوی؛

این چنین شیری خدا کی آفرید؟

چون نداری طاقت سوزن زدن | از چنین شیر ژیان پس دم مزن.

حکایتی از مولوی شاعر پر آوازه ایرانی

ماجرا به زبان خودمانی این است که فردی می‌رود تا «شیری» روی بدن خود خالکوبی کند و تحمل دردهایش را ندارد که شرح زیبای آن را در شعر مولوی می‌خوانید.

در واقع منظور از این حکایت این نیز می‌تواند باشد که اگر چیزی می‌خواهی و بدان می‌خواهی برسی باید جیگر آن را هم داشته باشی و پای سختی‌هایش بایستی!

 

 

این حکایت بشنو از صاحب بیان
در طریق و عادت قزوینیان
بر تن و دست و کتفها بیدرنگ
میزدند از صورت شیر و پلنگ
بر چنان صورت پیاپی بی گزند
از سر سوزن کبودیها زنند
سوی دلاکی بشد قزوینیی
که کبودم زن بکن شیرینیی
گفت چه صورت زنم ای پهلوان
گفت بر زن صورت شیر ژیان
طالعم شیر است نقش شیر زن
جهد کن رنگ کبودی سیر زن
گفت بر چه موضعت صورت زنم
گفت بر شانه گهم زن آن رقم
تا شود پشتم قوی در رزم و بزم
با چنین شیر ژیان در عزم حزم
چون که او سوزن فرو بردن گرفت
درد آن در شانگه مسکن گرفت
پهلوان در ناله آمد کای سنی
مر مرا کشتی چه صورت می زنی
گفت آخر شیر فرمودی مرا
گفت از چه عضو کردی ابتدا
گفت از دُمگاه آغازیده ام
گفت دم بگذار ای دو دیده ام
از دُم و دُمگاه شیرم دَم گرفت
دُمگه او دَمگهم محکم گرفت
شیر بی دم باش گو ای شیر ساز
که دلم سستی گرفت از زخم گاز
جانب دیگر گرفت آن شخص زخم
بی محابا بی مواسائی و رحم
بانگ زد او کاین چه اندام است از او
گفت او گوش است این ای نیکخو
گفت تا گوشش نباشد ای همام
گوش را بگذار و کوته کن کلام
جانب دیگر خلش آغاز کرد
باز قزوینی فغان را ساز کرد
کاین سیُم جانب چه اندام است نیز
گفت این است اشکم شیر ای عزیز
گفت گو اشکم نباشد شیر را
خود چه اشکم باید این ادبیر را
درد افزون گشت کم زن زخمها
اشکم چه شیر را بهر خدا
خیره شد دلاک و بس حیران بماند
تا به دیر انگشت در دندان بماند
بر زمین زد سوزن آن دم اوستاد
گفت در عالم کسی را این فتاد؟
شیر بی دُم و سر و اشکم که دید
این چنین شیری خدا کی آفرید؟
چون نداری طاقت سوزن زدن
از چنین شیر ژیان پس دم مزن
ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش
کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
هر که مُرد اندر تن او نفس گبر
مر و را فرمان برد خورشید و ابر
چون دلش آموخت شمع افروختن
آفتاب او را نیارد سوختن
گفت حق در آفتاب منتجم
ذکر تزاور کذا عن کهفهم
خفتگانی کز خدا بُد کارشان
میل کردی آفتاب از غارشان
خار، جمله لطف، چون گل می شود
پیش جزوی کو بر کلّ میشود
چیست تعظیم خدا افراشتن؟
خویشتن را خوار و خاکی داشتن
چیست توحید خدا آموختن؟
خویشتن را پیش واحد سوختن
گر همی خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز

 

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است


جدول فروش فیلم ها

عنوان
فروش (تومان)
  • فسیل
    261/442/674/290
  • شهر هرت
    63/524/800/805
  • آهنگ دو نفره
    19/338/528/000
  • کت چرمی
    14/393/469/725
  • نارگیل 2
    10/369/316/670
  • بی مادر
    5/384/029/000
  • آخرین تولد
    3/783/782/500
  • ستاره بازی
    2/342/693/500
  • شهرک
    1/288/306/000
  • هولیا
    1/098/255/000
  • بعد از رفتن
    935/845/000
  • داستان دست‌انداز
    854/265/500
  • زنبور کارگر
    239/882/500
  • شماره 10
    133/542/500