به گزارش صبا، بهداد نجفی اسدالهی نقاش و عکاس در یادداشتی به تاثیر نقاشی بر هنر سینما و سینماگران امروز پرداخته است.
متن این یادداشت را در ادامه میخوانید:
در سیر تاریخ هنر همواره شاهد همزیستی و تاثیرگذاری رشته های گوناگون هنری بر یکدیگر بودهایم. این امر معمولا همراه با همافزایی در نتایج کل حاصل از تعامل رشتههای مختلف هنری با یکدیگر بوده و تاثیر قابل توجهی بر رشد و توسعه آنها داشته است.
علاوه بر این، همکاری بین رشتهای هنری، موجب توسعه فرآیند خلاقیت از دو جنبه کمیت و کیفیت ایدهها شده و در جهت تعالی آن ایفای نقش میکند.در این میان نقاشی و سینما ارتباط ویژهای با یکدیگر دارند.
ریشه این ویژگی را میتوان در ماهیت، شکل، روشها و عناصر موثر در فرآیند خلق اثر در آنها جستجو کرد. این دو رشته به شکل مشترک، عمدتا بر اساس ارتباط با مخاطب از طریق حس بینایی پایهگذاری شدهاند لذا نقش رنگ، نور و ترکیببندی در خلق آثار را میتوان از عوامل اصلی پیوند آنها با یکدیگر تلقی کرد.
نقاشی و سینما هر دو با خلق اتمسفر هنری بر پایه خصوصیات بصری یاد شده، بینندگان را تحت تاثیر قرار داده و به جذب آنها میپردازند. صدا و موسیقی و به طور کلی ارتباط از طریق حس شنوایی نیز در خلق آثار سینمایی نقش به سزایی دارد ولی حتی بدون بهرهگیری از این عامل و فقط با به کارگیری تکنیکهای بصری نیز میتوان دست به خلق صحنهها و آثار به یاد ماندنی در سینما زد.
بسیاری از سینماگران برجسته جهان فقط با استفاده از تکنیکها و عناصر بصری و بدون تحت تاثیر قراردادن حس شنوایی مخاطبان با گفتار یا موسیقی، صحنههایی جاودانه را در جهان سینما رقم زدهاند. معمولا از هر یک از این صحنهها در بحث تاریخ هنر به وسیله یکی از تصویرهای شاخص آن یاد میشود که اکثرا دارای خصوصیات یک اثر نقاشی در خور توجه از نظر ترکیببندی، رنگ، نور و …است.
پس از بررسی اجمالی عوامل مشترک و پیوند دهنده نقاشی و سینما از ابعاد یاد شده به مطالعه روشهای عمده تعامل و همکاری عملی آن دو با یکدیگر در دنیای امروز میپردازیم.
هنرمندان :
ورود تعداد قابل توجهی از سینماگران بزرگ به عرصه هنر ابتدا از طریق نقاشی و سایر رشتههای هنرهای تجسمی صورت پذیرفته است. به عنوان یک نمونه میتوان از استاد عباس کیارستمی یاد کرد که در سن ۱۸ سالگی با نقاشی وارد دنیای هنر شد و این مسیر را با عکاسی و فیلمسازی ادامه داد. در عرصه بینالمللی نیز میتوان از ژان کوکتو، اندی وارهول، جان هیوستون و آلفرد هیچکاک و … که در الگوهای مشابهی جای میگیرند نام برد.
بیوگرافی نقاشان:
استفاده از بیوگرافی هنرمندان نقاش در خلق سناریو و داستان فیلم سینمایی. در این خصوص میتوان از فیلمهایی با محوریت زندگی نقاشانی مثل ون گوگ، مودیلیانی، گویا و …نام برد.
آثار نقاشی:
بهرهگیری از آثار نقاشی برای خلق داستان اصلی، مثل فیلم دختری با یک گوشواره مروارید که بر اساس داستان خلق اثری به همین نام از یوهانس ورمیر(فرمیر) نقاش هلندی ساخته شده است. همچنین ممکن است آثار نقاشی نه به عنوان موضوع اصلی بلکه برای تاثیرگذاری بر داستان در فیلم استفاده شود که از آن جمله از یکی از فیلمهای جیمز باند به نام «دکتر نو» ، محصول سال ۱۹۶۲ میتوان نام برد که در آن یکی از آثار گویا با عنوان «دوک ولینگتون» که در سال ۱۹۶۱ از گالری ملی لندن به سرقت رفته بود در قصر دکترنه دیده شده و از عناصر تاثیرگذار در داستان فیلم است.
مثال معروف دیگر در این زمینه استفاده ازیکی ازآثار فرانسیس بیکن در فیلم سینمایی تلقین (Inception-2010) به کارگردانی کریستوفر نولان است. در صحنهای از مهمترین سکانسها یکی از سه لت اتود پرتره جورج دایر در داستان فیلم نقش و تاثیر خود را ایفا میکند.
طراحی صحنه:
از نقاشی به دو شکل اصلی و فرعی در طراحی صحنه فیلمهای سینمایی استفاده میشود. در شکل اول بخشهای عمدهای از صحنه به وسیله نقاشی ساخته و پرداخته شده است که نمونه آن را میتوان در فیلمهایی مثل «یک آمریکایی در پاریس» به کارگردانی وینسنت مینلی و «طناب» آلفرد هیچکاک مشاهده کرد. در شکل فرعی نقاشی جنبه ساختاری ندارد ولی معمولا به همراه سایر آثار هنری تجسمی مثل مجسمه و آثار حجمی نقش عمدهای در طراحی، چیدمان و ترکیببندی صحنه ایفا میکند و بر جذابیت، زیبایی و تاثیرگذاری فیلم و سکانسهای آن میافزاید.
لوکیشنهای اصلی:
استفاده از موزهها، گالریها، نمایشگاههای آثار هنری و … به عنوان لوکیشنهای اصلی و فرعی فیلم که تعداد زیادی از آثار نقاشی و سایر رشتههای هنری را به تصویر میکشد و علاوه بر جذابیت داستان فیلم و گیرایی بصری به ایجاد ارتباط با بیننده از دریچه فرهنگ و هنر میپردازد.
همچنین در بسیاری از فیلمها بازیگران اصلی یا فرعی در نقش خود به مشاغل هنری از جمله نقاشی یا خرید و فروش و جمعآوری آثار هنری و نقاشی اشتغال دارند که این امر با توجه به داستان فیلم تاثیرهای متفاوتی در تعامل نقاشی و سینما دارد.
تاثیر گذاری:
استفاده از آثار، تکنیکها و در مجموع اصول هنر نقاشی برای افزایش تاثیرگذاری داستان یا صحنههای فیلم بر مخاطبان، مانند صحنه به یاد ماندنی غروب آفتاب باینری در فیلم «جنگ ستارگان یک» (۱۹۷۷)، که چگونگی خلق صحنهای فوقالعاده در یک فیلم از غروب آفتاب را با بهرهگیری از هنر نقاشی رقم میزند.
در زمینه کاربرد اصول هنر نقاشی در سینما نیز میتوان به فیلم «بیل را بکش» کاری از کوانتین تارانتینو اشاره کرد که در آن رنگ، اصول رنگشناسی و کاربرد پالتهای رنگی خاص و چگونگی کاربرد آنها در کنار ترکیببندی مناسب صحنهها، تاثیر چشمگیری در خلق صحنههای جذاب و خیرهکننده سینمایی از خود به جا گذاشته است.
تعویض طبقه اجتماعی در داستان فیلم:
به تصویر کشیدن صحنههایی از روی آوردن، علاقهمندی، خرید آثار، شرکت در رویدادهای هنری خصوصا با تاکید بر نقاشی در بسیاری از فیلمهای سینمایی یکی از روشهای موثر و سریع برای نشان دادن رشد فرهنگی و تعویض طبقه اجتماعی افراد است. این امر اشاره مستقیم به جایگاه ویژه هنر نزد جوامع انسانی دارد.
سایر موضوعات فرعی:
از موضوعاتی مانند سرقت آثار، کپی کردن، مبادلات اقتصادی غیر قانونی و … به عنوان موضوعاتی مهیج با دلالت بر ارزش و جایگاه ویژه آثار نقاشی و به طور کلی هنر و آثار هنری در بسیاری از فیلمهای موفق تاریخ سینما استفاده شده است.
همانطور که اشاره شد الهام گرفتن بین رشتهای از آثار هنری موضوع جدیدی نیست و همواره در تاریخ هنر شاهد این موضوع بوده ایم. تاثیر ذیری سینما از آثار نقاشی خصوصا هنگامی که این آثار محتوایی قابل روایت در شکل داستان داشته باشد در نگارش سناریو و شخصیتپردازی داستان فیلم چشمگیرتر خواهد بود.
علاوه بر این در چگونگی کاربرد رنگ، نور، زوایای دوربین و ترکیب بندی صحنهها نیز تاثیر شایان هنر نقاشی در آثار بزرگ سینمایی و یا در صحنههای به یاد ماندنی و ثبت شده در تاریخ سینما به چشم میخورد.
یاسوجیرو اوزو و هنر نقاشی اوزو ارتباط خوبی با بعضی از نقاشان معاصر خود از جمله میجی هاشیموتو (۱۹۹۱-۱۹۰۴) و کایی هیگاشی یاما (۱۹۹۹-۱۹۰۸) داشت. وی از آثار نقاشی آنها بدون اینکه در داستان تاثیر خاصی داشته باشند در طراحی صحنههای گوناگون بعضی از فیلمهای خود مثل گل بهاری (Equinox Flower- 1958) ، آخر پاییز (Late Autumn- 1960) و یک بعد از ظهر پاییزی (An Autumn Afternoon-1962) استفاده کرده است.
اگر ارتباط اوزو با هنر نقاشی را کمی دقیق تر بررسی کنیم متوجه میشویم که او خود نیز دستی در این رشته داشته و در دوران تحصیلات ابتدایی استعداد قابل توجهی در ترسیم پرندگان (خصوصا کبوترها) و گیاهان از خود به نمایش گذاشته است. از جمله آثار هنرهای تجسمی برجسته وی میتوان به اثر کلاژ مجموعه تمبرهای پستی که در سن ۱۸ سالگی خلق کرد اشاره کنیم.
شیوه منحصر به فرد وی در چیدمان و چسباندن تمبرها در کنار یکدیگر تا آن زمان توسط هیچ مجموعهداری به کار نرفته بود. او همچنین در زمینه طراحی گرافیک نیز استعداد ذاتی عجیبی داشت. این استعداد و خلاقیت ذاتی را میتوان در کتابهایی که توسط او طراحی شده است مشاهده کرد.
یکی از این کتابها مجموعهای از سناریوهای کارگردان و نویسنده ژاپنی، یاماناکا سادائو در یادبود درگذشت وی در منچوری بود. اوزو در طراحی کتاب یاد شده از نماد بینهایت به عنوان نقش مایه استفاده کرد که این نشان بعدها به عنوان لوگوی انجمن کارگردانان ژاپن نیز استفاده شد.
احساسات اوزو و تاثیرپذیری او از مرگ نابههنگام یاماناکا را میتوان به وضوح در طراحی وی ملاحظه کرد. مهمترین و اصلیترین نحوه ارتباط فیلمهای یاسوجیرو اوزو با هنر نقاشی را در ترکیب بندی، چیدمان عناصر، جایگیری بازیگران، زاویه دوربین و در مجموع قاب تصاویر اکثریت قریب به اتفاق صحنههای فیلمهای وی میتوان یافت.
عناصر و ترکیببندیهای بصری یاد شده مطابقت تقریبا کاملی با اصول اساسی هنر نقاشی را به نمایش میگذارد به نحوی که اسکرینشات هر صحنه قابلیت ارائه به عنوان یک عکس و یا اجرا در قالب یک نقاشی منطبق بر معیارهای آکادمیک رشته های مذکور را دارد.
هنوز دیدگاهی منتشر نشده است